دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 80690
تعداد نوشته ها : 1081
تعداد نظرات : 722
Rss
طراح قالب
 

                                                                    به نام خدا

 

داستان زير بر گرفته از سي دي سوره مباركه فجر كاري ارزشمند ازگروهي از دانشجويان دانشگاه تهران است. اين داستان بر اساس آيات اول تا دوازدهم اين سوره نوشته شده است.

بعد از خواندن آن حتماً نظرات يادتون نره.

 

* جاماندگان *

 

به مشتهايم فشار آوردم و با قدرت پاره اش كردم.

از سمت نخ نخ شده اش گرفتم و باز پاره اش كردم. تكه هايش را در دست

مچاله كردم و به سمت سطل اشغال پرت كردم

چه شبهاي تاري كه با آن روسري كوتاه در كوچه و خيابانها پرسه زده بودم

و چه چشمهاي هرزه اي كه به دنبال خود

اين طرف و آن طرف كشانده بودم.

 

 *****


همه چيز از ترم اول دانشگاه

و دوستي ام با سيمين همكلاسي

ورودي سال قبل شروع شد.

و تعريف هايش از مهماني ها و فيلمها

و نوار ها و دوستهاي آن چناني اش

آن شب كه آن روسري كوچك و بسته

لوازم آرايش را برايم هديه آورد به من گفت

با اينا خوشگل تر ميشي آدم بايد دلش پاك باشه

فكر كردم چه دوست بخشنده و مهرباني

 

 *****


چقدر آرام همه چيز پيش رفت.

از شب هديه تا شب خانهء پرويز . به كوچه شان كه رسيديم

داشتيم بلند بلند مي خنديديم كه جمله روي ديوار نظرم را

جلب كرد: براي چند لحظه خنديدن از يادم رفت

 

اگر دين نداريد در دنيايتان آزاده باشيد

امام حسين عليه السلام

شب اول كه روسري را گرفتم،باورم نمي شد كه شبي هم

برسد كه پا به چنين خانه اي بگذارم دختر و پسرهاي مست

جامهاي شراب، صداي بلند موسيقي

كه انگار شيشه ها را تكان تكان مي داد

 

***** 


و سرانجام نيمهء شب و اشاره ء پرويز به من :هرزه ترين پسر دانشكده

چشمهاي مست و دهان باز مانده اش حالم را به هم زد

نگاهش انگار تنم را سوراخ سوراخ مي كرد كنجكاوي ، ماجراجويي

و دلگرمي هاي افسانه اي سيمين مرا تا كجا آورده بود؟

برو خوشگل خانم آدم بايد دلش پاك باشه

يك قدم به عقب برداشتم . نمي دانستم چه كار بايد بكنم

م م ....من؟ نفرت در وجودم موج ميزد اصلاً براي چه به دانشگاه آمده بودم

يك عمر انشا نوشته بودم

كه بزرگ مي شوم دانشگاه مي روم ، كاره اي مي شوم

و به جامعه ام چه خدمت ها كه نمي كنم و حالا ... من و اينجا؟

نمي دانستم چه كار بايد بكنم به خودم نهيب زدم

حتي نمي داني كه چكار نبايد بكني؟ دختر بي عقل

 

****** 


سيمين را با شدت كنار زدم و از آن آتشكده زدم بيرون

با سرعت ميدويدم و صحنه هايي كه ديده بودم دور سرم دور مي زد.

آدم هاي پست و كثيف. با خود تكرار مي كردم

اگر دين نداريد ، آدم هم نيستيد؟

رعشه ء ترس از عاقبت گناه سراپايم را فرا گرفته بود

ياد آگهي هاي روزنامه هاي حوادث افتادم

دختر هاي خوشگل تر و خوش قد و بالاتري كه حالا به چه فلاكتي زندگي مي كنند

يا زير خروارها خاك خوراك كرمها شده اند

قربانيان هوس ، ماجراجويي و خوشگذراني هاي گناه آلود

 

***** 


سوار تاكسي كه شدم نفسي كشيدم

اما نفسم در سينه گير كرد. دستهايم را روي صورتم گذاشتم

اشكهاي گرم از لابلاي انگشتان تا روي چانه ام جاري شد

در دلم فريادي بلند شد :

 

واي ! خدا هم آنجا بود.

 

****


دسته ها :
يکشنبه هشتم 5 1385
X